اژدگاو
من متولد سال اژدها , ماه گاو هستم . در من یک اژدگاو زندگی میکند .اژدگاو از خشمهایی که فرو می خورم ارتزاق میکند. اردیبهشتی که گذشت سی وپنج سال میشود که من با اژدگاو می جنگم. رها نمیشوم از دستش . همه راه ها یی که می شد با آن اژدگاو را از پا در آورد رفته ام . گاهی نماز خواندم . گاهی مراقبه کردم . گاهی ورزش کردم .گاهی مست کردم . گاهی عصیان کردم و فریاد زدم . گریه کردم تا دم مرگ .زاری کردم .نذر کردم . کتاب خواندم.پول دادم تا کسی جملاتی که می دانستم دوباره برایم تکرار کند.. اژدگاو ولی همانجایی هست که هست . گاهی به خواب می رود و من باور میکنم که نیست که رفته . اعتماد میکنم به خودم به آرامش به لبخندهایم به خاموشی . هر بار اما اژدگاو سر بزنگاه بیدار می شود نعره می کشد سر می کوبد هرچه باشد پرتاب می کند وهربار می بینم که فربه تر شده .
چی میشد این پست رو نمی نوشتی آقای شراگیم؟
دوهفته قبل داستان کوتاهی نوشتم با عنوان "وسواسهای ذهنی یک نویسنده تازه کار" داستان درباره نویسنده (نویسنده بعد از این شاید) که اولین داستانش را برای سردبیر یک مجله ارسال کرده و بی صبرانه منتظر دریافت جواب او است .
خوب من تصمیم داشتم این داستان کوتاه رو برای مجله همشهری داستان بفرستم .خیلی هم سر خوش بودم. احوالاتم شبیه قهرمان داستانم بود و از الان فکر می کردم به اینکه بعد از چاپ داستان چه احساسی خواهم داشت و چه شادی ها خواهم کرد و آغازی فرخنده برای حرفه نویسندگی خودم می دیدم .
شادی بنده با دیده این پست آقای شراگیم به سرعت تبخیر شد مشابهت داستان وپست مذکور شگفت انگیز بود. حقیقت اینکه خودم رو جای دوستان محترم همشهری داستان گذاشتم .کی باور میکرد که من یک نویسنده گمنام این داستان رو از پست آقای شراگیم زند معروف کپی نکرده .هیچ کس.....
واینطور شد که از ارسال داستان منصرف شدم و آقای شراگیم زند با این پست هم خودش رو از خوردن نان این سریال طنز انداخت هم آغاز زندگی شکوهمند حرفه ای من در قالب یک نویسنده رو به تاخیر انداخت
خوب زندگی همینه.
گودر چمدان من است
همه مادربزرگهای ما چمدانهایی داشتندکه باز و بسته نمی شد مگر به ندرت. این چمدانها که به فراخور عمر و تجربه و وسع مالی و غنای زندگی بزرگتر و کوچکترو پرتر و خالی تر بودند دفتر خاطراتی بودند برای خودشان که از خانه ای به خانه ای دست نخورده منتقل می شد .جعبه جادویی بودند برای خودشان .سرمه تحفه مکه جد مادربزرگ از زیارتی که رفت وبرگشتش چند سال طول کشیده بود.دستمال شب زفاف.روسری مادربزرگِ مادربزرگ.عطری که فلان عمو از سفر روسیه آورده بود.لباس نوزادی اولین بچه ,کفنی که خاله زاده از کربلا آورده بود برای روز مقدر,عکس پدربزرگ در دوران سربازی و قس علهذا.خوب که می گشتیشان سرگذشت چند نسل یک فامیل را می شد به صورت تکه پاره در همان یک چمدان مرور کرد.
حالا گودر برای من چیزی است شبیه چمدان .وبلاگهایی را که دوست دارم سابسکرایب می کنم .اینطوری خیالم راحتتر است . سرنوشتش مطمئن تر از وبلاگ خود آدم است که لینکهایش می تواند بپرد یا نا پدید شود.
مهمتر از آن شرد آیتمز است .هر مطلبی را که دوست دارم در آن جمع میکنم .شیر کردن مطلب بیش از شیر کردن
برای من درحکم نگهداشتنش است در یک گوشه ای برای خودم که هر زمان و هر جای دنیا خواستم برگردم سراغش.
شاید یک روز نوه من هم دلش خواست شرد ایتم های مادربزرگش را بخواند .
شرد آیتمهای مادربزرگم در چمدانش با همه نوستالژیش عجیب خوب بود و پر بود از بوی زندگی ....
چمدان من اما همه اش خبر مرگ است و زندان و اعتراض و اعتصاب و در بهترین حالت آگهی گودری ....
نوه بیچاره ام شرد آیتمزهای این سالهای چمدان مجازی مرا اگر بخواند چقدر اشک لازم دارد برای اینهمه خاطره غمگین برای اینهمه درد برای اینهمه خشم فروخورده.
چگونه پلیس امنیت اجتماعی موجب شادمانی و افزایش اعتماد به نفس نگارنده شد!
نگارنده خسته و آویزان از سر کار بر میگردد..احساسش شبیه چیست؟ .احساس زن کارمندِ خسته ی مقنعه به سر آشفته ای که زردآلو خریده کیلویی 2500تومان و می دود تا به تاکسی برسد و برود بچه اش را دریابد.بعدش هم مربای زردآلو درست کند و نمی داند برای شام غذای رژیمی چه چیزی درست کند خوب است؟
این زن کارمند که نگارنده باشد غوطه ور در همین افکار ودر حال عبور از عرض خیابان ونهای پلیس امنیت را می بیند .خوشحال می شود موذیانه . هر روز عصر از دیدن دافهای اتوکشیده آرایش کرده شنگول و منگول که شادمانه خیابانها را گز میکنند دچار رشک و حسد زاید الوصفی می شده .اما خوب امروز به حمد الله به سعی و کمک دوستان امنیت اخلاقی ,خانمهای مایه رشک و حسد از خیابان ناپدید شده اند.
به نظر می رسد ملت دوباره ماستها را کیسه کرده اند یا حداقل اگر نکرده اند ترجیح می دهند در انظار خیلی عمومی مثل ونک آفتابی نشوند.
در همین فکر وخیالات موذیانه به سر می برد این زن کارمندِ حسودِ قصه یا همان نگارنده که ناگهان صدایی رشته افکار را پاره می کند .
-خانم مانتوی شما ایراد داره.
باور نمی کند .جلویش یک عدد خانم امنیت ملی اخلاقی اجتماعی ایستاده.اگر خانم کارمند مثل مادر و مادربزرگش سرش را انداخته بود پایین و در سن معقولی شوهر کرده وبچه دار شده بود الان دخترش می شد که به جای "بَ بَ " کردن همسن وسال همین خانم امنیت باشد و ملت را به بهشت رهنمون کند .
دور و برش را نگاه می کند.نه ظاهرا مخاطب جمله خودش است.
-ببخشید ؟
-خانم این مانتوتون دکمه کم داره.راه که می رید خیلی از پایین باز میشه.
نیش خانم کارمند به طرز ابلهانه ای تا بناگوش باز شده
-ببخشید الان چیکار کنم دقیقا؟
-یعنی چی خانم.چرا می خندین .مگه شوخی دارم با شما.
(- نه خانم اختیار دارید شوخی چیه ؟ ولی الان خیلی خوشحالم من . می دونید آخه اصلن فکر نمی کردم کسی من رو تو خیابون نگاه کنه .الان که شما تذکر می دید خیلی خوش خوشانم شد .فهمیدم که من هنوز زن هستم و تازه می توانم با عث مفسده هم باشم اینست که احساس شادمانی بسیاری به من دست داده...)
البته خواننده قطعن مستحضراست که جمله بالا فقط از ذهن خانم کارمند گذشت و هرگز رسمن ادا نشد.
-نه دخترم چرا مسخره کنم .خوب الان چیکار کنم .برم سوار ماشین بشم .(در ذهنش حساب می کند که زیاد هم بد نیست اینکه زنگ بزند برایش مانتو بیاوردند و بگوید که گرفته اندش می تواند کلاس هم داشته باشد .نشان می دهد که او هم کم از این دافهایی که هر روز به حالشان حسد می خورد ندارد)
- نه خانم نمی خواد .فقط از فردا یه سنجاق قفلی این پایین بزنید .قدم که بر دارید جلوش انقدر باز نشه.
و دور می شود.
خانم کارمند از اینکه رویای استحاله اش به یک عدد داف به این زودی وبه کمک یک سنجاق قفلی رنگ باخته افسرده می شود وبا کیسه زردآلو به راهش یه سوی بچه و مربا وشام رژیمی ادامه می دهد .اما به یاد می سپارد که این خاطره را در یک ماه آینده در محافل تعریف کند . همین تذکر پلیس امنیت هم کم کلاس ندارد بالاخره..
رجعت نا خواسته
همیجوری است .آدم ناخواسته می رود .بعد چند سال هم مجبورمی شود ناخواسته به زور دگنگ بگردد.
دست و دلم به نوشتن در بلاگر فیلتر شده نمی رود.از نرفتن دست ودل هم بگذریم روزها که سر کارم فیلتر شکن درست و حسابی در دسترس نیست .شبها هم حرفهایی که می خواستم بنویسم در چنبره شام و بچه و زندگی گم و گور می شود.
دوست داشتم بروم بلاگفا یا بلاگ اسکای پروفایل باز کنم و آنجا بنویسم .بعد فکر کردم خوب چه کاری؟برگردم همان خانه اول.خدا را چه دیدی شاید آمد داشت برایم.
به هر حال دلم خواست چراغ این درخت کوچک را دوباره روشن کنم
هجرت
درختها هجرت نمی کنند اما اين درخت کوچک هجرت می کند به باغچه ای ديگر.
هجرت
درختها هجرت نمی کنند اما اين درخت کوچک هجرت می کند به باغچه ای ديگر.
اورهان ولی

اورهان ولی شاعر ترک سال ۱۹۱۴ در استانبول به دنیا آمد .در دانشگاه استانبول فلسفه خواند
با اوکتای رفعت و ملیح کودت دو شاعر ترک دوست بود ودر سال ۱۹۵۱ در یکی از سفرهای شبانه اش از میخانه به خانه در گودالی سقوط کرد ومرد.
اسامی شعرهای زیر را من فراموش کرده ام.
شعر (۱)
اولین نامه را در این زمستان هولناک
در کافه مجار
برایت می نویسم اوکتای عزیز
امشب مستان همه
سلامت میکنند
بیرون باران می بارد
ابرها در آینه ها می چرخند
در این روز ملیح ومن
هر دو عاشق یک نفریم
بی پولم
دنبال کار
علافم
شاید اگر عاشق نبودم
در انتظار روزی نمی نشستم
تا در راه انسانها بمیرم.
****
شعر (۲)
ما نمی توانیم با هم باشیم
راه ما جداست
تو گربه قصابی
من گربه سرگردان کوچه ها
تو از ظرف لعابی میخوری
من از دهان شیر
تو خواب عشق میبینی
من خواب استخوان
اما کار تو هم آسان نیست عزیز
دشوار است هر روز خدا دم جنباندن

دارم تمرین میکنم.خدا عمرت بده ناتالی جان!
دلتنگی
هم میهن توقیف شد.غمگینم.
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
دو سال پیش که مدارک رو برای کانادا پست کردیم برامون بیشتر تفنن بود فکر نمی کردم اصلا روزی و اقعا برم. از آدمهایی کهبرای رفتن روز شماری میکردن خوشم نمی اومد ..ولی هر روزکه میگذره احساس میکنم دایره داره تنگ تر میشه. ما آدمهایی معمولی هستیم وفقط به زندگی کوچکی و بهانه های کوچکی برای خوشبختی نیاز داریم .چشم انداز زندگی ما پولدار شدن یا مدیر عامل شدن نیست .چشم انداز ما آرامش. فرزند سالم. سفربرای دیدن و شناختن فرهنگها وادمهای دیگرو تحقق جاه طلبی هایی است که همه از جنس فرهنگند.ما دوست داریم تا ده سال دیگر زبان دیگری یاد گرفته باشیم کتابهای بیشتری خوانده باشیم .شاید هم چیزکی نوشته باشیم شاید همسر هم چیزی ساخته باشد .ولی ممکن نیست وقتی تکلیف مینندکه در فلان فیلمنامه زن پس از مرگ شوهرش نباید بتواند مسقل از مردان دیگر زندگی خودش رو بچر خاند و حتما باید دوباره ازدواج کند وداستان به هر حال نباید ضد مردانه باشد.و میلیونها نکته دیگری که ما را مثل خوره می تراشد از درون بهانه های کوچک برای دلخوشی پیدا کردن کار احتی نیست.
من مخالف لغو مجازات اعدام هستم.
هر کی حالش خوبه و نمی خواد روز شنبه ای حالش گرفته بشه این پست رو نخونه.
روز ۲۶ اردیبهشت محمد صفر را به جرم مشارکت در تجاوز و قتل لیلا فتحی دار زدند.من ماجرا قتل لیلا رو همان وقت که اتفاق افتاد یعنی سال ۷۴ توی روزنامه خوندم .و ماجرا انقدر تلخ بود که توی ذهن من موند ..چند سال بعد دوباره توی روزنامه خوندم که یکی از متهمان (به روایتی متهم اصلی) بلافاصله پس از دستگیری خودکشی کرده .برای دو متهم دیگر هم حکم اعدام صادر شده بود (متهم سوم حسن هرگز توسط پلیس پیدا نشد)ولی چون خانواده لیلا توان پرداخت تفاضل دیه را نداشتند حکم معلق مونده بود بعد ها هر چند سال یکبار دوباره توی اینترنت می خوندم که حکم نقض شده دوباره تایید شده و بالاخره چند وقت پیش خوندم که بالاخره متهم با اجرای مراسم قسامه وپرداخت مابه التفاوت دیه از صندوق بیت المال محمد صفر به اعدام محکوم و حکم سرانجام اجرا شد.
در کل این ماجرا نکاتی هست که احمقانه بودن سیستم قضایی ایران رو نشون میده .من جمله الزام پرداخت تفاضل دیه زن ومرد برای اعدام قاتل .اجرای مراسم قسامه و....
مهم برای من اعتراضی بود که فعالین حقوق بشر و واضح ترینش وارش به خانم عبادی (وکیل خانواده لیلا)بابت اجرای این حکم داشتند.
شاید خانم آسیه امینی (وارش) انقدر بزرگوار هستند که اگر کسی به خواهر کوچکترشون تجاوز میکرد و اونو به قتل می رسید می تونستند از اعدامش بگذرند ولی من نیستم .خواهری ندارم ولی قطعا انقدر بخشنده نیستم اگر کسی عزیز من رو به عمد به قتل برسونه بتونم رضایت بدم بره زندان که چند سال بعد هم با عفو رهبری و... بیاد بیرون و به ریش من و خانواده ام بخنده وآینه ای بشه برای چهار تا دیگه مثل خودش که هر کار دلشون خواست بکنن .
ولی نکته تلخ دیگه در بحث اعدام یک خبر دیگه بود درباره اعدام زنی به جرم ارتکاب خلاف جنسی.
من موافق اعدام هستم ولی برای یک مجرم واقعی .کسی که تهدیدی برایزندگی دیگران محسوب می شه .ولی وقتی انقدر دزد و آدمکش و قاچاقچی تو زندانها می خورن و پروار میشن آیا قوه قضایی جمهوری اسلامی هیچ مشکلی جز اعدام زن شهرستانی که از برادری (که نصف سن خودش رو داره)باردار شده نداره .واقعا جنایت این زن چیه؟در کدوم قانون و کدوم کشور دنیا چنین زنی جنایتکار و مستحق مجازات مرگ محسوب میشه.
من تنهای چغندر دلشکسته
اینجا که من نشستم امروز کن فیکون است.
یک سری میخواهند بروند از شرکت کلا چون قهر کرده اند یکسری میخواهند بمانند .به اغلب روسا و سرپرستهای محترم صراحتا اعلام کردند به هر کدام از بخشها که میخواهند میتوانند بروند البته با سمت کارشناس و لاغیر.
غیر روسا ها هم همکاران گروههای دیگر را میشناسند بعضی از دوستان ما با دوستان بخشهای دیگر ( باید یکی را انتخاب بکنیم یا انتخاب بشویم وبرویم انجا)خرده حسابهای دیرینه دارند بعضی از دوستان بخشهای دیگر هم با دوستان ما ایضا .در رستوران و راه پله هم که از کنار یکدیگر رد میشوند از واکنشها پیداست که کی چشم دیدن کی را ندارد. همه ملت حداقل میدانند کجا نمی خواهند بروند من مانده ام این وسط مثل برگ چغندر که نه رئیسم نه مدیرم نه سرپرستم . همه همکاران بخشهای دیگر به چشم موجود ناشناخته به من نگاه میکنند .نمی دانند باید چپ چپ نگاهم کنند یا راست راست برای همین مرا که میببینند چشمهایشان را یک دور کامل در چشمخانه می چر خانند بعضی ها هم کلا مرا ریز میببینند یا اصلا نمی بینند.خلاصه بد است که آدم دوست و دشمنش معلوم نباشد.
بیتا رفت و دخترک را برد و دل مارا خون کرد.
اینجا مریمی می نویسد که حرفهایش شاید برایتان تکراری باشد جالب هم شاید نباشد اگر مثل من دین و مذهب درست و حسابی نداشته باشید ولی برای من که مریم را میشناسم و میدانم که چه عاشق و چه وارسته است از کجا می آید و آنجه که هست انتخاب صریح و جسورانه اش است مایه مباهات است چنین دوستی داشتن و خوشحالم در دنیا هنوز انسانهایی از جنس او وجود دارند.
ماندانا راست میگوید وبلاگستان از دل ودماغ افتاده سولماز سالی یک سطر بیشتر نمی نویسد .فرنوش که همان را هم نمی نویسد.برای ما هم که کسی کامنت نمیگذارد .
خانم شین واقای هرمس هم که دوستان تازه پیدا کرده اند وسرشان گرم است.
این یکی دوستمان هم عوض اینکه برود زن بگیرد هنوز دارد بر این طبلهای دیرینه اش میکوبد.باز دم ناتال گرم که هنوز رفیق است.
کسی کتاب خوبی به ما معرفی کند پیش از انکه در اشک غرقه شوم.
دست ودلم به اورهان پالموک نمی رود چه کنم .
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش � اگر عمر دوباره داشتم...� او را در جهان معروف كرد . بخوانيد :
"البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد .
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم . اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم .
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم .
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد : " شادى از خرد عاقل تر است . "
" ا گر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم "
.............................................................................................................
فیلمهای little miss sunshine وhead on رو دیدم.البته خیلی وقته ولی به علت کبرسن فراموشی شدید باعث شده بود فراموششون کنم.
اولی از این فیلمهای ضد حال بود چون هیچ چی مطابق انتظارتون پیش نمیره ولی جان کلام فیلم هم همینه .پاک کردن رویای آرمیکایی .چیزی که اکثریت قریب به انفاق فیلمهای هالیوود ازش تبعیت میکنن.آدمهایی که یکهو پولدار میشن دخترهای زشتی که ناگهان زیبا میشن.آماتورهایی که تو حرفه اشون یکهو گل میکنن و حرفه ای ها رو جلو میزنن.یتیمهایی که قیمهای پولدار پیدا میکنن.این فیلم عکس همه این تصوراته.همه اش منتظرین یک اتفاق خوب بیافته ماشینه درست بشه .پدربزرگه زنده بشه .پسره به رویاش که پروازه برسه.باباهه بالاخره یک کاری با ایده هاش بکنه آخرش میگین آهان همینه الان دختره تو مسابقه اول میشه...ولی هیچکدوم اینها نمیشه .وآخرش جمله دایی همجنس باز( که من خیلی دوستش دارم چون خیلی شبیه نانی مورتی هست):حداقل میشه زندگی کرد.
دومی هم که فیلم فاتح آکین کارگردان آلمانی تر ک تبار بود که امسال هم به خاطر فیلمنامه فیلم لبه بهشت جایزه کن گرفت.فیلم دشواری بود درباره ازدواج عجیب مردی هم جنس باز و دختری که به خاطر فرار از دست خانواده متعصبش تن به ازدواج میده .ولی گذشته از تمایل شدید آقای کارگردان که کلا دوست نداره لباس به تن هنرپیشه هاش ببینه فیلم قابل توجهی است.البته احتمالا یکی از جذابیتهاش برای من وعلیرضا فضای فیلم بود به خصوص بخشی که در استانبول میگذشت و ما هر دو عاشق این شهریم.
در راه رضای خدا یکی به من بگه این فونتها چرا درست نمیشه
.
دعا
خدایا جایی هست در این جهان که جای من است ونقشی از نقشهای بی پایان حیات که من باید آنرا بازی کنم
نقشی که منظور و هدف بودن من است و بی من انجام نخواهد شد و من نیز بی آن تا همیشه ناتمام وآزرده خواهم بود.چنان که هستم..کمکم کن تا جای ورسالت بودنم را در این هستی پهناور پیدا کنم .
نسبيت در اخلاق
نسبی بودن اخلاق و معیار های اخلاقی از مشغولیات ذهنی همیشگی من بوده ...
از نقطه نظر خود من متغیر بودن معیارهای اخلاقی با سنتها و شیوه زندگی مردم هر جامعه مسلم وبدیهیه .
باور نمی کنید؟یک مثال کو چک برای روشن شدن شدت شکاف کافیه .در جامعه ای بکارت پسر یا حتی دختر تا زمان ازدواج معیار فضیلت خیلی مهمیه ولو اگر اون پسر یا دختر تا سی سالگی هم ازدواج نگرده باشه .در حالیکه در خیلی جوامع دیگه اگر پسر یا دختری تا سی سالگی رابطه جنسی رو تجربه نکرده باشه می برنش پیش روانشناس و مشاور وسعی میکنن کشف کنن مشکلش چی بوده ...
و باز هم از نقطه نظرمن تعداد اصول و معیارهای اخلاقی لا یتغیر و ثابت از انگاشتن دست تجاوز نمی کنه و باقیه اصول زائد و زاییده سنتهای مردم هر جامعه است .
از خدا چه پنهان نیست از شما چه پنهان اصول اخلاقی خود من در زندگی دو جمله خلاصه میشه.دروغ نگو وحق کسی رو پایمال نکن ( که البته به نظر خودم اولی در دومی مستتر هست یعنی همون دومی به تنهایی کفایت میکنه)خداییش من جای موسی میرفتم به کوه طور بهتر نبود؟به جای ده فرمان با یک فرمان بر میگشتم
.
خیلی دوست دارم دوستانی که اینجا رو میخونند نظرشون رو در این رابطه بنویسن .
چی شد که من به ایم موضوع اشاره کردم .تازگیها کتاب لی لی ومایاکوفسکی رو خوندم . که داستان همخونگی مایاکوفسکی با زوجی به نامهای لی لی واوسیپ بریک ورابطه عاشقانه لی لی و مایاکوفسکی هست.البته جز رابطه لی لی و شاعر روس که با آگاهی و پذیرش از سوی همسر لی لی همراه بوده کتاب حکایت از پذیرفته بودن روابطی از این دست از سوی همه اشخاصی هست که در کتاب از اونها صحبت میشه طوری که خود اوسیپ بریک هم سالها و تا دم مرگ با زن دیگری رابطه داشته که این رابطه از نظر لی لی هم بلامانع بوده .و روابط عاشقانه و جنسی خللی در روابط دوستانه و حتی زناشویی این آدمها وارد نمی کرده . در انتهای کتاب احساس کردم شیوه روایت کتاب هم عادی بودن این روابط رو به خواننده القا میکنه و به همین سادگی من خواننده احساس میکنم این شکل همزیستی و زندگی حداقل برای انسانهایی از این دست که به خلاقیت و آفرینش بیش از پرداختن به دغدغه های اخلاقی بها می دادند خیلی طبیعی و خالی از نکوهش است.
*خداحافظ گری کوپر تمام شد .بادبادک ها رو با سرعت بیشتری خوندم یک نفس و خیلی دوستش داشتم .خدایشش خیلی خوشم میاد که این رومن گاری کتابهاش هر چقدر هم تلخ باشن هپی اند هستن .من خیلی خزم نه؟(راستی خز رو همیجوری مینویسن؟)
من خواب آلوده ايده اليست آرزومند
در این لحظه احتمالا من یکی از خوابالوده ترین ابنا بشر هستم.
چهارشنبه در راستای ارتحال هالیدی البته با کمی تاخیر به خاطر سریال قبله عالم رفتین شمال و جمعه برگشتیم .شنبه اومدم سر کار یکشنبه صبح ساعت ۵ رفتم ارومیه ودیروز یعنی دوشنبه شب برگشتم الان هم که دوباره سرکار تشریف دارم و خیلی خیلی خیلی خیلی خوابم میاد و خسته ام.
باور به فرمایید اصلا دلم نمی خواد غر بزنم .به خصوص که دیشب این فیلم راز رو از کانال چهار دیدم البته یکشنبه که پخش می شد علیرضا زنگ زد وگفت حتما فیلم رو ببینم ولی من داشتم برای شام از هتل میرفتم و نشد که ببینم دیروز که برگشتم کلی از فیلم تعریف کرد و من افسوس خوردم که چرا ندیدمش .خوشبختانه دیشب تکرارش رو نشون داد ولی خیلی دیر و من به زحمت تونستم تا نصفش رو در خواب و بیداری ببینم .ولی اینطور که علیرضا میگه ظاهرا میتونیم زنگ بزنیم سروش و بخوایم که کپی فیلم رو برامون بفرستن وقرار شده علیرضا زنگ بزنه و ببینه چی پیش میاد .
به هر حال دوستانی که فیلم رو ندیدن فیلم درباره قدرت انرژی آدمها ست و اینکه هر آنچه که در زندگی برامون اتفاق میافته خواسته درونی خود ماست و نتیجه انرژی هایی که در محیط از خودمون پخش میکنم .اگه چیزهای خوب بخوایم و انرژی های مثبت بفرستیم دورترین و غیر ممکن ترین آرزوهامون محقق میشه و برعکس اگر نگران باشیم بترسیم و همه اش به چیزهایی که دوست نداریم فکر کنیم باعث میشیم اون اتفاقهای ناخوشایند برامون بیافته.
البته من از خیلی سال پیش به این باور رسیده بودم و از زمانی که شروع کردم به یوگا این نگرش به دنیا خیلی در من تقویت شد ولی این فیلم خیلی علمی تر و دقیق تر این موضوع رو بررسی میکرد
یک چیز خیلی جالبی که تو فیلم بهش اشاره شد این بود که کوچکی و بزرگی خواسته ما تاثیری در میزان انرژی که براش میفرستیم نداره یعنی اینطور نیست که مثلا برای یک اتفاق کوچیک باید انرژی کمتری فرستاد و برای یک آرزوی بزرگ انرژی بزرگتری.مهم قدرت طلب ما وایمانمون به رسیدن به اون خواسته است.
خیلی بحثهای مهم دیگه ای توش مطرح شد مثلا اینکه اونچه امروز هستیم زاییده احساسات و تفکرات دیروز ماست پس برای اینکه فردا روز بهتری باشه امروز باید احساسات و تفکرات بهتری داشته باشیم .
نکته مهم دیگه شکرگذاری یا قدر دانی از چیزهای خوبی که توی زندگیمون داریم .این موضوع برای اینکه چیزهای بهتر بیشتری داشته باشیم خیلی موثر هست.
خلاصه که من تصمیم گرفتم امروز یک لیست از خواسته هام رو بنویسم و شروع کنم احساسات و افکارم رو در جهت طلب اونها و یقین به محقق شدنشون هدایت کردن .ویک لیست هم از چیزهای خوبی که تو زندگیم دارم.
*راستی وقتی داشتم میرفتم ارومیه تو فرودگاه اتوبوسی که داشت ما رو میبرد دم هواپیما نگه داشتن چون آقای اورتگا همون موقع داشت از تهران میرفت و ما از فاصله بعیدی آقای اورتگا رو دیدیم .و یادم اومد که وقتی خیلی جوونتر بودم این آدم رو خیلی دوست داشتم واین آدم الان اومده تهران و در سیصد متری منه .ولی من دیگه هیچ حسی نداشتم .فیدل کاسترو هم همینطور بود بچه که بدم حتی فکر اینکه کاسترو به ایران بیاد باور نکردنی بود ولی کاسترو به ایران اومد ولی خیلی دیر وقتی که هم من خیلی عوض شده بودم هم کاسترو.
وبه چیز وحشتناک تری فکر کردم اینکه حکومت ما آیا از بیرون یک حکومت مردمی و آزادی خواه به نظر میرسد؟
پ.ن. راستی الان دیدم که پوپک هم راجه به این فیلم نوشته.
تاثير گذارترينها
درباره تاثیرگذارترین های زندگی فکر کردن کار سختی است . یعنی من کلا با این صفت عالی (ترین) مشکل دارم هیچ وقت نمی توانم درباره ترینها قضاوت کنم خیلی که زور بزنم می رسم به (تر ها) ...
به هر حال قطعا تاثیرگذارترینهای زندگیم پدر ومادرم بودند و برای آنچه که هستم و می اندیشم و بدون قطع پدرم بیشتر که بی چراغ به راه افتاده بود ولی چراغ راه من بود .
تاثیرگذارترین کتاب زندگی دشوارترین سوالی است که میتوانم جواب بدهم یا به عبارتی نمی توانم جواب بدهم .قطعا کتاب به خودی خود تاثیرگذارترین پدیده در زندگی من بوده است.تاثیرگذارترین کتاب کودکیم که به یاد می آورم کتابهای صمد بوده وکتاب تیستو سبزانگشتی که دوست دارم دوباره پیدایش کنم .از کتابهای دوران بزرگسالی قطعا جان شیفته و بار هستی ...
تاثیرگزارترین فیلم ..رها میکنم ذهنم را و اولین نامهای که به آن متبادر می شود رهایی از شاوشنگ و جولیاست ...فیلم جولیا را دوست دارم به توان هزار دوست دارم و نمی دانم چرا ...
تاثیرگذارترین اتفاق زندگیم قطعا ازدواجم بوده چیزی که سبب شده هنوزامروز اینجا و در ایران باشم بدون اینکه احساس بد بختی بکنم ....
چرا نمی نویسم؟
نمیدانم چرا نمی نویسم ؟فی الواقع نمی دانم.در حالیکه بارها در طول روز به اتفاقات و احساساتی فکر میکنم که می خواهم در پست بعدیم بنویسم ولی صفحه مدیریت پرشین بلاگ را که باز میکنم تمام افسون کلمات بخار می شوند و اهتمام من برای آنکه حداقل دو سه تا مولکول از این بخارها را بگیرم وبچپانم داخل این سطرها با شکست مواجه میشود.
زمانی تاهمین چند وقت پیش فکر میکردم روزی نویسنده خواهم شد اما ناگهان فهمیدم که این اتفاق هرگز نخواهد افتاد در روزی بی ربط در موقعیتی بی ربط .ساعت 12 ظهر در چا بهار ایستاده بودم وسط سایت که هنوز خیلی مانده شکل نیروگاه بشود .کفشهایم پر بود از شن و هر نفس داغی که در هوای شرجی 38 درجه فرو میدادم حس می کردم دیگر بیرون نخواهد آمد .از حلقه میلگردهای نبریده زیر آفتاب سوزان حرارت متصاعد میشد فکر میکردم جهنم جایی باید باشد شبیه این و فکر کردم ممکن است از گرما بمیرم. رئیس کارگاه داشت خزعبلی میبافت درباره بنتونیت که نمی خواست تزریق کند داخل شمعها زیر پی و من که برایم اهمیتی ندشت چه کوفتی بتپانند داخل ان شمعها .......دوست داشتم بکارم مردک را همانجا و بروم پیش آن پسرک چروکیده سیاه بلوچ که در نیمچه سایه مخزن نشسته بود و متحیر مارا نگاه میکرد.دوست داشتم اسمش را بپرسم اسم مادرش را و اینکه کلاس چندم است اسم روستایش را وخیلی چیزها ی دیگر تا شاید روزی در قصه هایم شخصیتی شبیهش بسازم .در آنجا جایی شبیه جهنم به این بینش دست یافتم که هرگز نویسنده نخواهم شد وتمام عمر فقط آرزویش راخواهم پروراند وبه خاطر ننوشتن خودم را سرزنش خواهم کرد .حس کردم باید باید رها کنم این سودا را حس کردم همه بهایی که تا امروز به خاطر این سودا پرداخته ام کافی است ...
دوست دارم بیشتر بنویسم .حالا که می دانم هرگز نویسنده نخواهم شد دوست دارم وسواس خوب نوشتن را رها کنم و بنویسم از هر دری ....
اما نمی شود به همین راحتی نوشت وبلاگهایی هست که خواندنشان آدم را از خودش نا امید میکند .مثل توکای مقدس مثل زنی که با خودش حرف می زند مثل میرزای پیکوفسکی حتی همین تائوی عزیزم وقتی میبینم این مریم وروجک هپلی به این خوبی مینویسد و بیشتر ازهمه این هرمس مارانا دوست قدیمی خودمان که اعتماد به نفس آدم را پاک خاکستر میکند....
بیتا و ناتالی عزیز قول میدهم دفعه بعد درباره تاثیر گذارترینها بنویسم...
درباب احوال کتاب خوانی متاسفانه بد جور با خداحافظ گری کوپر در افتاده ام و پیش نمی رود
فیلم جدید هم ندیده ام اگر دوستان امشب تشرف بیاورند شاید دوباره فیلمی ببینیم خدا بخواهد اگر ....
روايت يک عصر دلنشين
نشسته ام پشت میز گرد قهوه ای رنگ زیر سقف کوتاه کافی شاپ قنادی نوبل .فضا چنگی بدل نمی زند ولی جای دنجی است که می توانی چند ساعتی بنشینی بی موی دماغی .با ناتالی از آسمان و ریسمان می بافیم .تهش هم چیزی از حرفهایمان در نمی اید فقط دلخوشیم برای ساعنی که از زندگی روزمره مان کش رفته ایم رشته های گسیخته صحبت را به هم می بافیم از دل نگرانی ها مشترک و نامشترک از کسالت روز مرگی از هراس روزهای گریزان او نگران لاغری است من نگران چاقی هر دویمان اما ایناریتو را دوست داریم.
زن میز کناری که در امتداد نگاهم قرار دارد توجهم را جلب کرده است شاید علتش رنگ قرمز ناخنهایش باشد که با کیفش همرنگ است یا ظاهرش که به مدل کافی شاپ نشینها خیلی نمی خورد . سنش چیزی باید باشد بین 35 تا 40. به اضافه 20 کیلویی اضافه وزن.زیبا نیست .خوش لباس هم . می تواند منشی باشد یا دست آخرش تایپیست .چیزی سفارش نداده پیداست که منتظر کسی است.
من وناتالی حساب جومپا را رسیده ایم و داریم رومن گاری را کفن میکنیم .من نمیدانم چرا فکر میکند بابل فیلم تلخی است .
مرد کوتاه نیمچه خپل کچلی از راه می رسد ..می نشیند کنار زن لاک قرمز. شغل مرد هر چه هست با مخ زنی ارتباط مستقیم دارد. همسرزن نیست .دوست پسرش نمیدانم. چیزی هست در چهره زن که می خوانم که هرگز شریک رختخواب این مرد نبوده است و نخواهد بود.
من و ناتالی از ادبیات گذشته ایم و بر بال سیاست میتازیم . نگران جنگیم . از آزادی حرف میزنیم که نیست و به دنبال اثرات آسیب شناختی حاکمیت مذهب در جامعه می گردیم.
زن لاک قرمز اما در همین فاصله کیکی بزرگی سفارش داده است با قهوه ترک .دلم ضعف میرود برای شیرینی ولی نباید فراموش کنم که رژیم دارم .زن برای مرد دلبری میکند.
بخش خاله زنک ذهنم غر میزند"اه اه چه بیمزه چقدر هم بهم میایند"
بخش مهربان ذهنم اما میداند که آنها هم این لحظه را از روز مرگی های زندگی شان کش رفته اند چه بسا حتی از همسرانی که شاید داشته باشند .
من و ناتالی به مقوله مهاجرت رسیده ایم و ازحس نوستالژی صحبت میکنیم که ناتالی فکر می کند ندارد.و من میدانم که به شدت دارم و دوست دارم به قول خانم شین پرده و رنگ در کشوری زندگی کنم که مجبور نباشم کلمه پاچه خواری را برایشان معنی کنم.
زن با لذت کیکش را میخورد . نگران اضافه وزن نیست .نگران هیچ چیز بیهوده دیگری هم نیست خالی است از دغدغه های روشنفکرانه .زن ساده ای است که اعتماد دارد به خودش و در این لحظه زندگی میکند و از این لحظه جز خوردن این کیک و دل ستاندن از این مرد انتظاری ندارد.
دیر وقت است باید برویم .میخواهیم شیرینی بخریم من اما دست دست میکنم .حساب میکنم کدام شیرینی کالری کمتری دارد زن لاک قرمز و همراهش را دم صندوق میبنیم میگذارم در این لحظه بی خیالی او به منهم سرایت کند . میخرم و میخندم به گور پدر رژیم لاغری .میخرم از شیرینی های که علیرضا دوست دارد و خودم هم .و یک جعبه بهانه کوچک خوشبختی میبرم خانه .
ناتالی می گوید مجموعه کتابهای ژان و مارتین را از دوران بچگی اش نگه داشته . قرار میشود به خوبی مراقبت کند تا وقتی بچه هایمان که علی الحساب بالقوه هستند بالفعل شدند بدهیم به آنها.
خداحافظی میکنیم و من پیاده کریمخان را گز میکنم تا میدان ولیعصر سالهاست که پیاده از این گذر نگذشته ام و در این عصر گرم خرداد میبینم که زندگی هنوز جاری است به قرار 10 سال پیش....متولد
امروز متولد میشوم.
همین!
نظرات ()
